در زندگی زخمهایی هست که مثل سوهان روح انسان را می تراشد و با تلنگری سر باز میکند . . .
با حداقل ها زندگی می کنم
با حداقل ها
و با حداکثر عذاب ...
این همه زندگی
این همه سختی
این همه اشک
که چه ؟ ......
خرد می شوم
بر زمین میریزم
باد می وزد
میروم بر باد . . . . . . .
خداوندا! تو نشستی و سقوط مرا تماشا کردی . . .تو قادری که هر کاری انجام دهی، تو بخشنده ترینی،تو برترینی اما اینها به چه درد من می خورد؟!! تو نشستی و سقوط مرا تماشا کردی . . . !
می دانید وقتی مردید مرده شورها درغسالخانه با شما چطور برخورد می کنند؟
این گونه است
برخورد زندگی
با
من . . .
با خودم خداحافظی ميکنم . . .
زندگی مرا به حساب نمی آورد شايد هم من زندگيم را . .
ديگر حوصله اش را ندارم.
می اندازمش دور.
زندگیم کرخت شده
بر افکار مالیخولیایم واجبی میکشم . . .
شاید
بتوانم بهتر زندگی کنم
بهتر
کمتر . . .
زيستن با ضد ارزشها
زندگی در يک قبر سرد تاريک است
کنار آمدن با کرمهای گرسنه ی يک قبر
التماس به اين که تو را آرامتر بخورند
آرامتر
بی دردتر . . .
هنوز نمی دانم من کی خوشبختم يا بد بخت ؟
شايد تا زمانی که در صور بدمند اوضاع انسان همين که بدتر باشد. . .
The sun goes down, i feel the light betrays me